بود صاحب عزلتی در گوشهای
از جهان نه زادی و نه توشهای
۱بر توکل روز و شب بنشسته بود
رشتهٔ دل در قناعت بسته بود
۲چون نمیپیچید هیچ از راه حق
بود گستاخیش با درگاه حق
۳گرسنه از ره رسیدندش دو کس
واو نداشت از دخل و خرج الا نفس
۴چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه
در نیامد هیچ معلومی ز راه
۵چون بسی گشت آن دو تن را انتظار
شیخ شد از شرم ایشان شرمسار
۶عاقبت برجست از جای آن زمان
کرد چون دیوانه سر بر آسمان
۷گفت آخر من چه دارم بیش و کم
میهمانم میفرستی دمبهدم
۸چون فرستادی دو روزیخواره را
روزنی باید من بیچاره را
۹گر فرستادی مرا روزی کنون
وارهی از جنگ هر روزی کنون
۱۰ورنه زین چوبی نهم بر گردنم
جملهٔ قندیل مسجد بشکنم
۱۱چون بگفت این مرد دل برخاسته
شد زره خوانی پدید آراسته
۱۲در زمان آمد غلامی همچو ماه
کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه
۱۳چون شنودند آن دو تن گفتار او
در تعجب آمدند از کار او
۱۴هر دو گفتندش که گستاخی عظیم
مینیارد هیچ گستاخیت بیم
۱۵گفت دندانی بدو باید نمود
تا که ننمائی، ندارد هیچ سود
۱۶عاشقانش پاک از نقص آمدند
چون درختان جمله در رقص آمدند
۱۷پاک همچون شاخ در گل میشدند
لاجرم در قرب کامل میشدند
۱۸