نازنین شوریده میشد ناگهی
بود هم سرما و هم گل در رهی
۱آن یکی گفتش که گل بگرفت راه
خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه
۲گفت چون پا را کنم کفشی طلب
خاصه اندر زیر میگیرند شب
۳تا که در شخص تو میماند دلت
هرگز آن دولت نیاید حاصلت
۴چون بجای دل رسی بی دل مدام
گردد این دولت ترا حاصل مدام
۵