بود شوریده دلی دیوانهٔ
روی کرده در بن ویرانهٔ
۱همچو باران زار برخود میگریست
سایلی گفتش که این گریه ز چیست
۲که بمردت گفت دور از تو دلم
دل بمرد و سخت تر شد مشکلم
۳گفت دل چون مردت و چون شد زجای
گفت چون اندوه بودش با خدای
۴خوش بمرد و دور گشت از من نهان
شد بر او و برون رفت از جهان
۵تا به تنهائی مرا حیران گذاشت
وین چنین افکنده سر گردان گذاشت
۶ای عجب جائی که آنجا شد دلم
رفتن آنجا مینماید مشکلم
۷آرزوی من بدآنجا رفتن است
لیک ره در قعر دریا رفتن است
۸گر رسم آنجایگه یک روز من
وارهم از گریه و از سوز من
۹هر کرا این درد عالم سوز نیست
در شبست و هرگز او را روز نیست
۱۰درد میباید که بی درمان بود
تا اگر درمان کنی آسان بود
۱۱