شد مگر دیوانه شبلی چند گاه
برد با دیوانه جایش پادشاه
۱کرد شه در کار او لختی غلو
کان فلان دارو کنیدش در گلو
۲پس زفان بگشاد شبلی بی قرار
گفت خود را بیهده رنجه مدار
۳کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد
کان بدارو به شود گردم مگرد
۴هر کجا دردی بود درمان پذیر
آن نباشد درد کان باشد زحیر
۵جان اگر نبود مرا جانان بسست
داروی من درد بیدرمان بسست
۶چون ترا با حق نیفتد هیچ کار
تو چه دانی قیمت این روزگار
۷چون بخون صد ره بگرداند ترا
آنگهی یک دم برنجاند ترا
۸صد رهت مرده کند پس زندهٔ
تاترا نانی دهد یا ژندهٔ
۹