بود دیوانه مزاجی گرسنه
در رهی میرفت سر پا برهنه
۱نان طلب میکرد از جائی بجای
هرکسی میگفت نان بدهد خدای
۲اوفتاد از جوع در رنجورئی
دید اندر مسجدی مغفورئی
۳زود در پیچید و پس بر سر گرفت
قصد بردن کرد و راه درگرفت
۴عاقبت در راه بگرفتش کسی
زجر کردش پس جفا گفتش بسی
۵زو ستد آن جامه و کردش سؤال
کاین چرا کردی بگو ای تیره حال
۶گفت هر جائی که میرفتم دمی
جمله میگفتند حق بدهد همی
۷چون شدم درمانده بی دستوریش
برگرفتم عاقبت مغفوریش
۸تا بسازد کار من یکبارگی
چند خواهم بود در بیچارگی
۹خنده آمد مرد را از کار او
برد نان و جامه را تیمار او
۱۰دید آن دیوانه را مردی براه
جامه در پوشید میآمد پگاه
۱۱گفت جامه از کجا آوردهٔ
کسب کردی یا عطا آوردهٔ
۱۲گفت این جامه خدای آورد راست
گفت هم اقبال و هم دولت تراست
۱۳زانکه تادولت نباشد ما حضر
این چنین جامه نبخشد دادگر
۱۴مرد مجنون گفت کو یک دولتم
کو نداد این جامه بی صد محنتم
۱۵تا که بر نگرفتمش ناگه گرو
نه شکم نان یافت نه تن جامه نو
۱۶در نمیگیرد خوشی با او بسی
تا گرو بر مینگیرد زو کسی
۱۷بی گرو کار تو کی گیرد نوا
جامه و نان بی گرو ندهد ترا
۱۸ور گرو می بر نگیری تن زند
آتشت در جان و در خرمن زند
۱۹