سالک آمد پیش حیوان دردناک
نه امید امن ونه بیم هلاک
۱طالب اوحی شده دل پر شعاع
سبع هشتم باز میجست از سباع
۲گفت ای جویندگان راهبر
در رکوع استاده جمله کارگر
۳از چرا و چند معزول آمده
در چرای خویش مشغول آمده
۴در زمین گاو سیاهی از شماست
زیر بار گاو ماهی از شماست
۵بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست
دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست
۶زیر و بالا سر بسر بگرفته اید
کوه و صحرا خشک و تر بگرفته اید
۷گه شما را نیز ظاهر یک خلف
ناقة اللّه بس بود در پیش صف
۸خود مپرسید از سگ اصحاب کهف
زانکه جانی دارد او بر عشق وقف
۹از شما پیغامبری را اینت نام
گوسفندی میشود قایم مقام
۱۰وز شما یک ماهی پاکیزه جای
یونسی را میشود خلوت سرای
۱۱وز شما بزغالهٔ بریان به زهر
میکند آگاه احمد را ز قهر
۱۲شاخ دولت از شما بر میدهد
مشک آهو گاو عنبر میدهد
۱۳چون کسی در راه دولت یار گشت
دیگری را هم تواند یار گشت
۱۴هست روی دولت از سوی شما
دولتی میخواهم از کوی شما
۱۵چون شنید این حال مشکل جانور
شد زخود زین حال حالی بیخبر
۱۶گفت ای هم بی خبر هم بی ادب
کس ز گاو و خر گهر دارد طلب
۱۷ما همه دزد ره یکدیگریم
یکدگر را میکشیم و میخوریم
۱۸سر بعالم در نهاده بیقرار
نیست ما را جز خور و جز خفت کار
۱۹آنچه میجوئی تو اینجا آن مجوی
گوهر دریائی از صحرا مجوی
۲۰صد هزار از ما بمیرد زار بار
تا شود یک ره براقی آشکار
۲۱گر بلندی یافتست از ما کسی
حکم نتوان کرد بر نادر بسی
۲۲از خر و از گاو نتوان یافت راز
پس سر خود گیر زود ای سرفراز
۲۳سالک آمد پیش پیر بخردان
قصهٔ بر گفتش از خیل ددان
۲۴پیر گفتش هست حیوان و سباع
ز آتش نفس مجوسی یک شعاع
۲۵نفس کافر سرکشی دارد مدام
گر سر اندازیش سر بنهد تمام
۲۶گه مسلمانی دهی گه زر دهی
تا که یک لقمه بدین کافر دهی
۲۷گر طعام نفس خوش گر ناخوشست
چون گذر بر نفس دارد آتشست
۲۸خوش مده نفس مجوسی را طعام
تا نبینی ناخوشی او تمام
۲۹