شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
گفت قوم خویش را کای جمع شرع
۱لذت و خوشّی خوردن در طعام
بیش چندان نیست کز لب تا بکام
۲این قدر ره صبر کن آسان بود
تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود
۳میزنی بیهوده همچون سگ تگی
تو کئی در صورت مردم سگی
۴تا ترا یک استخوان آید بدست
عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست
۵تو همای روح را ده استخوان
زانکه بس افسوس باشد سگ بدان
۶قوت مردان روح را جان دادنست
چیست قوت تو به سگ نان دادنست
۷ای به سگ مشغول گشته ماه و سال
چند خواهی بود با سگ در جوال
۸گر به امر سگ شوی در کار تیز
از سگان خیزی به روز رستخیز
۹