موسی عمران یکی شاگرد داشت
کو به استادی بسی سر میفراشت
۱شد به شهری دور از موسی مگر
مینیامد دیرگاه از وی خبر
۲جست بسیاری ازو موسی نشان
محو شد گفتی نشانش از جهان
۳در رهی یک روز موسی میدوید
دید مردی را که خوکی میکشید
۴گفت موسی کز کجائی ای غلام
گفت هستم از فلان شهر ای امام
۵گفت شاگرد منست آنجایگاه
گفت آن شاگرد تست این خوک راه
۶در تعجب ماند موسی زان حدیث
تا چگونه گشت خوکی آن خبیث
۷در مناجات آمد او پیش خدای
گفت سر این بگو ای رهنمای
۸گفت علم دین که این مرد از تو یافت
جانش از دون همتی می بر نتافت
۹رفت از وی دنیی دون صید کرد
دین مطلق را بدنیا قید کرد
۱۰مرد دنیا بود با دنیا بساخت
دین خود در شیوهٔ دنیا بباخت
۱۱لاجرم من مسخ گردانیدمش
جامهٔ چون خوک پوشانیدمش
۱۲امت پیغامبر آخر زمان
یافتند از مسخ گردیدن امان
۱۳آنکه در دنیا امانشان داده ام
تا بروز دین زمانشان داده ام
۱۴گر کسی از امت او این کند
خویش را در حشر مسخ دین کند
۱۵گر نخواهد کرد توبه مرد راه
بس که خواهد بود خوک آنجایگاه
۱۶چند خواهی نفس را پرورد تو
صحبت خوکی چه خواهی کرد تو
۱۷خر ز بیم خوک بگریزد مدام
چون تو نگریزی خری باشی تمام
۱۸