بود مجنونی عجب نه سر نه بن
کز جنون گستاخ میگفتی سخن
۱زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد
این مگوی و گرد گستاخی مگرد
۲بس خطاست این ره که میجوئی مجوی
هم روا نیست اینچه میگوئی مگوی
۳گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست
هرچه آن دیوانه گوید آن رواست
۴گر سخنهای خطا باشد مرا
چون نیم عاقل روا باشد مرا
۵هیچ عاقل را نباشد یارگی
کو بپردازد دلی یکبارگی
۶با جنون از بهر او در ساختم
تادلم یکبارگی پرداختم
۷عاقلان را شرع تکلیف آمدست
بیدلان را عشق تشریف آمدست
۸تو برو ای زاهد و کم گوی تو
مرد نفسی زر طلب زن جوی تو
۹بیدلان را با زر و با زن چکار
شرع را و عقل را با من چکار
۱۰