گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر
روز عیدی بود بیرون شد ز شهر
۱دید خلقی بی عدد آراسته
هر یک از دستی دگر برخاسته
۲او میان جمله میشد بی خبر
ژندهٔ در بر برهنه پا و سر
۳آرزو کردش که چون آن خلق راه
جامهٔ نو باشدش در عیدگاه
۴رفت القصه سوی ویرانهٔ
پس خوشی آغاز کرد افسانهٔ
۵در دعا آمد که ای دانای راز
جامه و نان مرا کاری بساز
۶چون بروز عید آن میخواستی
کاین جهان خلق را آراستی
۷من چو خلقان نیز جان دارم ببین
نه لباسی ونه نان دارم ببین
۸نقد کن عیدی برای چون منی
کفشی و دستاری و پیراهنی
۹گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر
می نخواهم هیچ تاعید دگر
۱۰گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار
می نشد چیزی که میخواست آشکار
۱۱گفت دستاریم کن این لحظه راست
جامه و کفشم اگر ندهی رواست
۱۲مدبری بر بام آن ویرانه بود
این سخن بشنود از دیوانه زود
۱۳ژنده دستاریش بود اندر جهان
سوی او انداخت و از وی شد نهان
۱۴چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت
گشت سودائی و صفرا درگرفت
۱۵زود در پیچید نومید و اسیر
سوی بام انداخت گفتا هین بگیر
۱۶این چو من دیوانه چون بر سر نهد
جبرئیلت را ده این تادر نهد
۱۷عاقلی گر گوید این شیوه سخن
هم بشرعش حد زن و هم زجر کن
۱۸این سخن گر عاقلی گوید خطاست
لیکن از دیوانه و عاشق رواست
۱۹این سخن دیوانگان را خوش بود
عاشقان را گرمی و آتش بود
۲۰