گفت روزی پادشاه عصر خویش
بر کنار بام شد بر قصر خویش
۱کودکی را دید زیبا و لطیف
مشت میزد سخت پیری را ضعیف
۲زیر قصر آمد وزو پرسید حال
کز چه او را میدهی این گوشمال
۳گفت او را میبباید زد بسی
تا نیارد کرد این دعوی کسی
۴دعوی عشق منش میبوده است
پس سه روز و شب فرو آسوده است
۵نه طلب کرده مرا نه جسته باز
مانده در عشق این چنین آهسته باز
۶از همه عالم گزیدهست او مرا
شد سه روز اکنون که دیدهست او مرا
۷کرده او دعوی من از دیرگاه
زین بتر در عشق کی باشد گناه
۸شاه گفتا زین بتر باید زدن
هر دم از نوعی دگر باید زدن
۹صبر از معشوق عاشق چون کند
کی تواند کرد تا اکنون کند
۱۰هرکه بی معشوق میگیرد قرار
کی توان بر ضرب کردن اختصار
۱۱زان که هر کو نان این دیوان خورد
بس قفا کو در قفای آن خورد
۱۲