کودکی بود از جمالش بهرهٔ
مهر و مه در جنب رویش زهرهٔ
۱از لطافت وز ملاحت وز خوشی
وز سراندازی بتیغ سرکشی
۲آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت
گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت
۳عاشقیش افتاد همچون سنگ رست
در کمال عشق چون معشوق جست
۴هرچه بودش در ره معشوق باخت
وز دو گیتی با غم معشوق ساخت
۵خلق را گر اندک و بسیار نیست
از غم معشوق بهتر کار نیست
۶رفته بود القصه آن شیرین پسر
سوی گرمابه چو میآمد بدر
۷کرد روی خود در آئینه نگاه
دید الحق روئی از خوبی چو ماه
۸از دو رخ دو رخ نهاده مهر را
ماه دو رخ بر زمین آن چهر را
۹سخت زیبا آمدش رخسار خویش
شد بصد دل عاشق دیدار خویش
۱۰خواست تاعاشق ببیند روی او
رفت نازان و خرامان سوی او
۱۱بر رخ چون مه نقاب انداخته
آتشی در آفتاب انداخته
۱۲عاشقش را چون ازو آمد خبر
چون قلم پیش پسر آمد بسر
۱۳گفت یا رب این چه فتح الباب بود
گوئیا بخت بدم در خواب بود
۱۴از چه گشتی رنجه و چون آمدی
در کدامین شغل بیرون آمدی
۱۵گفت از حمام بر رفتم چو ماه
روی خود در آینه کردم نگاه
۱۶سخت خوب آمد مرا دیدار خویش
خواستم شد همچو تو در کار خویش
۱۷دل چنانم خواست کز خلق جهان
جز تو رویم کس نبیند این زمان
۱۸لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب
تاتو بینی روی من چون آفتاب
۱۹این بگفت و پرده از رخ برفکند
چون شکر پاسخ به پاسخ درفکند
۲۰عاشقش گفتا شبت خوش باد رو
من شدم آزاد تو آزاد رو
۲۱عشق من بر تو ازآن بود ای پسر
کز جمال خویش بودی بیخبر
۲۲نه ترا بر خود نظر افتاده بود
نه لبت ازخود فقع بگشاده بود
۲۳چون تو این دم خویش را خوب آمدی
لاجرم معشوق معیوب آمدی
۲۴من شدم فارغ تو هم با خویش ساز
عاشق خود باش و عشق خویش باز
۲۵شرط هر معشوق خود نادیدنست
شرط هر عاشق بخون گردیدنست
۲۶شرط معشوقی چو بشنودی تمام
شرط عاشق چیست بی صبری مدام
۲۷عاشق آن بهتر که بی صبری بود
دل چو برق و دیده چون ابری بود
۲۸ور بود در عشق یک ساعت صبور
نیست عاشق هست از معشوق دور
۲۹