ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال
کز کجا سازی تو قوتی حسب حال
۱گفت از روزی دهنده بازپرس
روزیم او میدهد زو راز پرس
۲چون بظاهر روزیئی بینی حلال
میمکن از باطن روزی سؤال
۳ترک جان پاک هر روزی کنی
تا زجائی چارهٔ روزی کنی
۴ای شده غافل ز مجروحی خویش
چند در بازی سبک روحی خویش
۵ای سبک دل گشته از خواب گران
وی بخورد و خواب قانع چون خران
۶تا نیائی تو به همرنگی برون
کی شود از تو گران سنگی برون
۷چون به همرنگی سبک گردی چو کاه
در کشندت زود سوی بارگاه
۸کاه چون با کهربا همرنگ بود
کهربا را زآن بدو آهنگ بود
۹بود مغناطیس چون آهن برنگ
زآن بهم رنگی درآوردش به تنگ
۱۰چون کسی در اصل همرنگ اوفتاد
دولتش زآغاز هم تنگ اوفتاد
۱۱