شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع
میشد اندر شارعی با جمع شرع
۱بود آن وقتی نظام الملک خرد
اطلسش مییافتند او زیر برد
۲با گروهی کودکان بیخبر
گوی میزد در میان رهگذر
۳شیخ را با قوم چون از دور دید
از میان رهگذر یکسو دوید
۴گفت بنشانید از ره گرد را
زانکه گر گردی رسد این مرد را
۵جمله را بدبختی آرد بار از آن
هیچکس را برنیاید کار ازآن
۶شیخ کان بشنود و آن حرمت بدید
از چنان طفلی چنان همت بدید
۷از بزرگی پیر گفت ای طفل خرد
بفکن آن چوگان که بختت گوی برد
۸خلق میکوشند تا طاقت کنند
تا نظام الملک آفاقت کنند
۹زین ادب زین حرمت وزین خوی تو
ای نظام الملک بردی گوی تو
۱۰گوی چون بردی برو دیگر مباز
خواجهٔ چوگان بیفکن سرفراز
۱۱