سالک دل مردهٔ درمان طلب
پیش روح اللّه آمد جان به لب
۱گفت ای روح مجرد ذات تو
زندگی در زندگی آیات تو
۲تا ابد فتح و فتوح مطلقی
از قدم تا فرق روح مطلقی
۳پرتو خورشید عکس جان تست
آب حیوان دست شوئی زآن تست
۴ای ورای جسم وجوهر جای تو
در طهارت نیست کس بالای تو
۵چون دم رحمن مسلم آمدت
مهر همبر صبح همدم آمدت
۶صبغة اللّه از درون می آوری
وز خم وحدت برون می آوری
۷صبغةاللّه را بخود ره دادهای
زآنکه ابرص نور اکمه دادهای
۸گرچه رنگت را رکوعی بایدم
برنخواهم گشت بوئی بایدم
۹عالم جانی تو جانی ده مرا
گر سگی ام استخوانی ده مرا
۱۰من بسوزم ز آرزوی زندگی
چون تو داری زندگی وبندگی
۱۱آمدم تا بندهٔ خاصم کنی
زندهٔ یک ذره اخلاصم کنی
۱۲عیسی مریم دمی بر کار کرد
مست ره را از دمی هشیار کرد
۱۳گفت از هستی طهارت بایدت
ور خرابی صد عمارت بایدت
۱۴پاک گرد از هستی ذات و صفات
تا بیابی هم طهارت هم نجات
۱۵زآنکه گر یک ذره هستی در رهست
در حقیقت بت پرستی در رهست
۱۶گر ز جان خود فنا باید ترا
نور جان مصطفی باید ترا
۱۷تا زنور جان او سلطان شوی
تا ابد شایستهٔ عرفان شوی
۱۸من که او را یک مبشر آمدم
در بشارت هم مقصر آمدم
۱۹بر در او رو بشارت این بَسَت
خاک او گشتی طهارت این بَسَت
۲۰سالک آمد پیش پیر کاینات
قصهٔ برگفت سر تا سر حیات
۲۱پیر گفتش هست عیسی را بحق
در کرم در لطف ودرپاکی سبق
۲۲زهر را از صدق خود تریاک دید
هرچه دید از پاکی خود پاک دید
۲۳