آن سگی مرده براه افتاده بود
مرگ دندانش ز هم بگشاده بود
۱بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید
عیسی مریم چو پیش او رسید
۲همرهی را گفت این سگ آن اوست
و آن سپیدی بین که در دندان اوست
۳نه بدی نه زشت بوئی دید او
و آن همه زشتی نکوئی دید او
۴پاک بینی پیشه کن گر بندهٔ
پاک بین گر بندهٔ بینندهٔ
۵جمله را یک رنگ و یک مقدار بین
مار مهره بین نه مهره ماربین
۶هم نکوئی هم نکوکاری گزین
مهربانی و وفاداری گزین
۷گر خدا را میشناسی بنده باش
حق گزار نعمت دارنده باش
۸نعمت او میخوری در سال و ماه
حق آن نعمت نمیداری نگاه
۹