با رفیقی شب روی فرزانهٔ
شد بدزدی نیم شب درخانهٔ
۱ناگهی آن یار خود راگفت زود
پای بیرون نه ازین خانه چو دود
۲یار ازو پرسید کآخر حال چیست
نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست
۳گفت میکردم طلب تا هیچ هست
پارهٔ نانم مگر آمد بدست
۴بر فراموشی نهادم در دهان
چون بخوردم یادم آمد در زمان
۵کآخر اینجا خورده شد نان و نمک
گر بد اندیشی شوی رد فلک
۶کاملان در راه خود خون خورده اند
بندگی و حق گزاری کرده اند
۷لاجرم در بندگی سلطان شدند
بهتر خلق جهان ایشان شدند
۸بندگی و چاه باید حبس نیز
تا شوی در مصر چون یوسف عزیز
۹گر چو جعفر آمدی صادق بباش
ور چو معشوق آمدی عاشق بباش
۱۰چون حسن شو هم بعلم و هم بکار
تا حسن آئی تونیز اندر شمار
۱۱لعب کم کن چند بازی کعب را
تا چو کعب آئی تو کار صعب را
۱۲نیست ازتو چون ربیع آئی بدیع
چون خریف نفس رفت اینک ربیع
۱۳اعجمی شو چون حبیب از غیر دور
تا حبیبت نام آید از غیور
۱۴گر چو معروف از خدا واقف شوی
زود هم معروف و هم عارف شوی
۱۵گر چو ابراهیم ادهم بایدت
اشهب تقوی مسلم بایدت
۱۶گر چو ثوری بایدت در دل چراغ
طالع ثوری برون کن از دماغ
۱۷گر چو طاووس یمانی بایدت
پر طاووس معانی بایدت
۱۸گر ترا چون فتح میباید مقام
کار کن تا فتح بینی والسلام
۱۹گر تو خود را سهل خواهی اهل باش
دین چو سهل افتاد هم چون سهل باش
۲۰گر تو در دین چون سری داری سری
این سری را ترک کن چون آن سری
۲۱ور ترا همچون شه کرمانست سوز
پس شه کرمان توئی و نیمروز
۲۲ور عطا دانی تو نه کسب و جزا
پس ابوالفضلی تو و ابن عطا
۲۳ور کمال و صفو نوری بایدت
از زر تاریک دوری بایدت
۲۴هرکه او مالک بوددینار را
مالک دینار نبود کار را
۲۵چون نمانی و بمانی این همه
گر نمیدانی بدانی این همه
۲۶چون بدانی هیچ نادانی مکن
تا توانی هرچه بتوانی مکن
۲۷لطف و شفقت مهربانی پیش گیر
راه از بهر صلاح خویش گیر
۲۸ذرهٔ گر شفقت جانت دهند
پایگاه آل عمرانت دهند
۲۹