گشت پیدا یک کبوتر نازنین
رفت موسی را همی در آستین
۱از پسش بازی درآمد سرفراز
گفت ای موسی بمن ده صید باز
۲رزق من اوست ازمنش پنهان مدار
لطف کن روزی من با من گذار
۳گشت حیران موسی عمران ازین
میتوان شد ای عجب حیران ازین
۴گفت این یک را امانم حاصل است
واندگر یک گرسنست این مشکلست
۵زینهاری پیش دشمن چون کنم
هست دشمن گرسنه من چون کنم
۶گفت اکنون هیچ دیگر بایدت
گوشتت یا این کبوتر بایدت
۷باز گفتا گوشتی گر باشدم
راضیم به از کبوتر باشدم
۸کز لکی خواست از پی مهمان خویش
تا ببرد پارهٔ از ران خویش
۹باز چون گشت ای عجب واقف زراز
شد فرشته صورت و گم گشت باز
۱۰گفت ما هر دو فرشته بودهایم
تا ابد از خورد و خفت آسودهایم
۱۱لیک ما را حق فرستاد این زمان
تا کند معلوم اهل آسمان
۱۲شفقت تو درامانت داشتن
رحمت تو در دیانت داشتن
۱۳هرکرا چشمی بشفقت باز شد
در حریم قرب صاحب راز شد
۱۴عفو آمد مذهبش تا بود او
بی کرم یک دم نمیآسود او
۱۵