یوسف صدیق در زندان شاه
دید روح القدس را آنجایگاه
۱گفت ای سر تاقدم جان نفیس
در چه کاری تو دراینجای خسیس
۲در میان عاصیان چون آمدی
کز کنار سدره بیرون آمدی
۳گفت پیشت آمدم ای رهنمای
تا بگویم من که میگوید خدای
۴تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه
جستهٔ از ما بغیر ما پناه
۵مرد را خواندی چه خواهد بود نیز
تا برد پیغام تو سوی عزیز
۶چون بوددر کار رب العزه یار
کی گشاید از عزیز مصر کار
۷کی عزیز مصر داند کار تو
بس بود چون من عزیزی یار تو
۸یار تو چون من عزیزی کارساز
با عزیزی آن چنان گوئی تو راز
۹در عتاب اینت اگر من چند سال
حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال
۱۰ناز معشوقان اگر آتش بود
تو بجان میکش که نازی خوش بود
۱۱