سالک آمد پشت بر فرش آورید
حملهٔ بر حملهٔ عرش آورید
۱گفت ای عرش خدا بر دوش تو
عرش روشن ازدل پرجوش تو
۲زیر بار عرش اعظم آمدی
بارکش تر از دو عالم آمدی
۳عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست
وی عجب در زیر پایت هیچ نیست
۴گر بخواهد گشت طی این هفت فرش
برنخواهی داشت رو از ساق عرش
۵تو بتن ساکن تری از کوه قاف
لیک از دل همچو بحری در طواف
۶تن ستاده دل رونده چون تو کیست
بال و پر بسته پرنده چون تو کیست
۷در ظهوری عرش را ظاهر شده
در بطون ذوالعرش را حاضر شده
۸هم مقیم و هم مسافر هردوی
غایبی از خویش و حاضر هر دوی
۹چون تو بار عرش اکبر میکشی
هم توانی بار من گر میکشی
۱۰روز عمر من نگر بیگه شده
رفته همراهان و من گمره شده
۱۱چون کنم گمره بیک کس بازگشت
پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت
۱۲حملهٔ عرش این سخن چون گوش کرد
عرش را از دوش خود پرجوش کرد
۱۳گفت من در زیر بارم ماندهٔ
همچو تو در درد کارم ماندهٔ
۱۴عرش بر دوش است و پایم بر هواست
طاقت این در همه عالم کراست
۱۵بیم لرزش باشدم از نور عرش
ور بلرزم میفرو افتم بفرش
۱۶آنچنان باری زبردر زیر هیچ
چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ
۱۷زیر بارم گر نه چالاک اوفتم
بیم آن باشد که بر خاک اوفتم
۱۸در چنین معرض که هستم من بپا
کژنشین و راست گو کو کیمیا
۱۹زیر بار عرش در جان باختن
کیمیای عشق نتوان ساختن
۲۰چون ملایک در زمین و آسمان
بسته دارند از پی مردم میان
۲۱جمله دل در خدمت او باختند
خویشتن را خادم او ساختند
۲۲عشق چون خاصیت انسان بود
گر ملک عاشق شود انس آن بود
۲۳انس انسان را بود از ما مخواه
آنچه اینجانیست زین جا وامخواه
۲۴سالک آمد پیش پیر نامدار
قصهٔ خود کرد بر وی آشکار
۲۵پیر گفتش حمله و خیل ملک
عالم کارند وطاعت یک بیک
۲۶دایماً در طاعت حق حاضرند
با دلی پرخون و جانی ناظرند
۲۷چون شوند از شوق حضرت بیقرار
جان کنند آخر برآن حضرت نثار
۲۸