سالک آمد لوح را رهبر گرفت
چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت
۱لوح را گفت ای همه ریحان و روح
نیست هم تلویح تو در هیچ لوح
۲قابلی آیات پر اسرار را
حاملی الفاظ معنی دار را
۳نقش بند حکم دیوان ازل
جملهٔ نقاشی علم و عمل
۴تا ابد پیرایهٔ ذات تو ساخت
جملهٔ اسرار آیات تو ساخت
۵هرچه رفت و میرود در هر دو کون
یک بیک پیداست بر تو لون لون
۶جملهٔ احکام خوش میخوان توراست
چون نخوانی چون خط خوشخوان توراست
۷چون محیطی جملهٔاسرار را
چارهٔ کاری کن این بیکار را
۸زانکه گر از لوح نگشاید درم
چون قلم از غصه دربازم سرم
۹زین سخن در گشت لوح و گفت خیز
آبروی خویش و آن ما مریز
۱۰من چو اطفالم نشسته بی قرار
بی خبر لوحی نهاده بر کنار
۱۱از قلم هر خط که بیرون اوفتاد
من فرو خوانم ز بیم اوستاد
۱۲هر زمانی با دلی پررشک من
میبشویم نقش لوح از اشک من
۱۳گر کسی از لوح دیدی زندگی
مرده را لوحیست در افکندگی
۱۴حکم سابق صد جهان درهم سرشت
هر دمم زان نقش لوحی در نبشت
۱۵لاجرم آن لوح میخوانم زبر
هر زمانی لوح میگیرم ز سر
۱۶هر دمم سوی دگر دامن کشند
درخطم از بسکه خط در من کشند
۱۷می فرو گیرند در حرفم تمام
مینهند انگشت بر حرفم مدام
۱۸مانده ام حیران نه جان نه تن پدید
تا چه نقش آید مرا از من پدید
۱۹لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز
با دبیرستان نخواهی رفت باز
۲۰گرچه بسیاریست خط درشان من
نیست خط عشق در دیوان من
۲۱درد من بین برفشان دامن برو
خط بیزاری ستان از من برو
۲۲سالک آمد پیش پیر دردناک
شرح دادش حال خود از جان پاک
۲۳پیر گفتش لوح محفوظ اله
عالم علمست و نقش پیشگاه
۲۴هرکجادر علم اسراری نهانست
لوح رادر عکس او نقشی چنانست
۲۵نقش محنت هست و نقش دولتست
هرچه هست آنجایگه بی علتست
۲۶کار بی علت از آنجا میرود
محنت و دولت از آنجا میرود
۲۷