گفت چون صحرا همه پربرف گشت
رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت
۱دید گبری را ز ایمان بی خبر
دامنی ارزن درافکنده بسر
۲برف میرفت و بصحرا میدوید
دانه میپاشید و هرجا میدوید
۳گفت ذوالنونش که ای دهقان راه
از چه میپاشی تو این ارزن پگاه
۴گفت در برفست عالم ناپدید
چینه مرغان شد این دم ناپدید
۵مرغکان را چینه پاشم این قدر
تا خدا رحمت کند بر من مگر
۶گفت ذوالنونش که چون بیگانهُ
کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ
۷گفت اگر نپذیرد این بیند خدا
گفت بیند گفت بس باشد مرا
۸رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر
بر رخ آن گبر افتادش نظر
۹دید او را عاشق آسا در طواف
گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف
۱۰گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک
دید و بپسندید و بپذیرفت نیک
۱۱هم مرا در آشنائی راه داد
هم مرا جان ودلی آگاه داد
۱۲هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند
هم مرا حیران راه خویش خواند
۱۳هست در بیت اللهم همخانگی
باز رستم زان همه بیگانگی
۱۴زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای
گفت ارزان میفروشی ای خدای
۱۵گبری چل ساله چون از گردنش
می بیندازی بمشتی ارزنش
۱۶دوستی خود بدشمن میدهی
این چنین ارزان به ارزن میدهی
۱۷هاتفی در سر او آواز داد
کانکه او را خواند حق یا باز داد
۱۸گر بخواندش نه بعلت خواندش
ور براندش نه بعلت راندش
۱۹کار خلقست آنکه ملت ملتست
هرچه زان درگه رود بی علتست
۲۰