ناگهی معشوق طوسی را مگر
بود بر بازار عطاران گذر
۱آن یکی عطار خوشتر از بهشت
غالیه از مشک و عنبر می سرشت
۲غالیه بستد ازو معشوق چست
بود در پیشش خری ادبار و سست
۳زیر دنبال خر آلوده بکرد
بر پلیدی غالیه سوده بکرد
۴سر این پرسید ازو مردی ز راه
گفت این خلقی که هست اینجایگاه
۵از خدادارند چندانی خبر
کز دم این غالیه این لاشه خر
۶از درخت ذات تو یک شاخ تر
تا نپیوندد باصل کار در
۷تو بریده مانی از اصل همه
فصل باشد قسمت از وصل همه
۸این زمان کن شاخ را پیوسته تو
زانکه چون مردی بمانی بسته تو
۹بسته نتواند بلاشک کار کرد
کار اینجا بایدت نهمار کرد
۱۰ور بدو پیوسته خواهی مرد تو
زندگی پیوسته خواهی برد تو
۱۱زندهٔ بی مرگ بسیاری بود
گر بمیری زنده این کاری بود
۱۲بر در او چون توانی یافت بار
چون ز بیکاری نه پردازی بکار
۱۳نیستت پروای ریش خود دمی
همچنین مردار خواهی شد همی
۱۴