بود مجنونی بدست آئینهٔ
چون بکردی جمعه هر آدینهٔ
۱برگشادی پرده از آئینه باز
تا چو بیرون آمدی خلق از نماز
۲آینه در روی مردم داشتی
چون شدی مردم بسی بگذاشتی
۳خلق چون بسیار در چشم آمدیش
آینه بفکندی و خشم آمدیش
۴مردمان پیشش شدندی دلنواز
پس بدادندیش آن آئینه باز
۵باز چون آن خلق بسیار آمدی
بار دیگر خشم در کار آمدی
۶آینه در رهگذار انداختی
خلق از سر باز با او ساختی
۷گاه بگرفتی و گه بگذاشتی
گاه بفکندی و گه برداشتی
۸چون نبودی خلق را پروای او
عاقبت غالب شدی سودای او
۹گفتی آن باید مرا کاین مردمان
روی خود بینند حاضر یک زمان
۱۰لیک یک تن را همی نه کم نه بیش
وا نمیگردد ز روی و ریش خویش
۱۱هرکرا پروای خود نبود دمی
هرگزش پروای حق باشد همی
۱۲این چنین مشغول و سرگردان شده
در غم شغل جهانت جان شده
۱۳تا کی آخر جمع خواهی کرد تو
جمع چندان کن که خواهی خورد تو
۱۴ای که روزی میکنی چندین طلب
جان شیرین جوی و نور دین طلب
۱۵ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر
در بن هر مویت ابلیسی دگر
۱۶در حقیقت رو ز عادت دور باش
نی ز ابلیسی بخود مغرور باش
۱۷