آن یکی دیوانه در بغداد شد
یک دکان پر شیشه دید او شاد شد
۱برگرفت آنگاه سنگی ده بدست
وآن همه شیشه بیک ساعت شکست
۲صدهزاران شیشه میشد سرنگون
پس طراق و طمطراق آمد برون
۳مرد سودائی که آن سوداش کرد
از پسش خندید و بس صفراش کرد
۴آن یکی گفتش که ای شوریده مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
۵سود اوبر باد دادی این زمان
مرد را درویش کردی زین زیان
۶گفت من دیوانهٔ بس سرکشم
وین طراق و طمطراق آید خوشم
۷چون خوشم این آمد اینم هست کار
با زیانم نیست یا با سود کار
۸در حقیقت زین همه طاق ورواق
نیست کس آگاه جز از طمطراق
۹هیچکس از سر کار آگاه نیست
زانکه آنجا هیچکس را راه نیست
۱۰نیست کس را از حقیقت آگهی
جمله میمیرند بادستی تهی
۱۱