چون جدا شد آدم خاکی ز جفت
یک زمان از درد تنهائی نخفت
۱روز و شب در ناله و در گریه بود
او چو سرگردان میان پرده بود
۲در سراندیب اوفتاده بیقرار
روز و شب گریان شده از عشق یار
۳زآب چشم او بسی دارو برست
ز آب چشم خود جهانی را بشست
۴حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد
زنجبیل و سلسبیلش نام داد
۵بود حوّا نیز هم گریان شده
از فراق و درد او بریان شده
۶بود سیصد سال آدم در گناه
ربّنا میزد میان خاک راه
۷یک شبی تاریک همچو پر زاغ
دید عالم را پر از نور چراغ
۸مصطفی در خواب او را، رخ نمود
میخرامید و به رخ فرّخ نمود
۹رفت آدم نزد او کردش سلام
گفت ای فرزند، و ای صدر انام
۱۰ای شفاعت خواه مشتی تیره روز
لطف کن شمع دلم را برفروز
۱۱جبرئیل اندر برش استاده بود
چشم بر روی نبی بگشاده بود
۱۲هر دو گیسو را به کف او برنهاد
پس زبان را بر شفاعت برگشاد
۱۳گفت ای پروردگار بحر و بر
صانع لیل و نهار و ماه خور
۱۴کردهٔ آدم ببخش و درگذار
کردهٔ او پیش چشم او میار
۱۵در زمان آمد ندا کای صدر کل
مهدی اسلام و هادی سبل
۱۶از برای تو ببخشیدم همه
تو شبان خلق و عالم چون رمه
۱۷توبه آدم قبول آمد کنون
از برای نور تو ای رهنمون
۱۸در زمان آدم بجست از خوابگاه
دید حوا را عجب آن جایگاه
۱۹دست را در گردن او آورید
خونشان از هر دو دیده میچکید
۲۰از وصال یکدگر گریان شدند
زان فراق و زان بلا حیران شدند
۲۱کی بود تا جسم و جان در عین حال
از فراق آیند، در سوی وصال
۲۲یوسف گم گشته باز آید پدید
یک زمان این عین راز آید پدید
۲۳چون تو آوردی تو هم بیرون بری
بی چگونه آمدی، بی چون بری
۲۴هرچه کردی حاکمی و کارساز
کار این درویش را نیکو بساز
۲۵اول و آخر توئی در کلّ حال
پادشاه مطلقی و بی زوال
۲۶رایگانم آفریدی در جهان
رایگانم هم بیامرزی عیان
۲۷