آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا
تا وانمودند کیفیتِ ما
۱بنیادِ اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ کردیم رسوا
۲در پرده پختیم سودایِ خامی
چندان که خندید آیینه بر ما
۳از عالمِ فاش بیپرده گشتیم
پنهان نبودن، کردیم پیدا
۴ما و رُعونت، افسانهٔ کیست
نازِ پری بست گردن به مینا
۵آیینهواریم محرومِ عبرت
دادند ما را چشمی که مگشا
۶درهایِ فردوس وا بود امروز
از بیدماغی گفتیم فردا
۷گوهر گره بست از بینیازی
دستی که شستیم از آبِ دریا
۸گر جیبِ ناموس تنگت نگیرد
در چینِ دامن خفتهست صحرا
۹حیرتطرازیست، نیرنگسازیست
تمثالِ اوهام آیینه دنیا
۱۰کثرت نشد محو از سازِ وحدت
همچون خیالات از شخصِ تنها
۱۱وهمِ تعلّق بر خود مچینید
صحرانشیناند این خانمانها
۱۲موجود نامی است، باقی توهّم
از عالمِ خضر رو تا مسیحا
۱۳زین یأسِ مُنزَل ما را چه حاصل
همخانه بیدل، همسایه عَنقا
۱۴