سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
از صبر دیدیم در بحر ساحل
۱رحمت گشودهست آغوش حاجات
درهاست اینجا مشتاق سایل
۲چون شمع ما را با عجز نازیست
سر بر هواییم تا پاست درگل
۳رسوایی و عشق، مستوری و حسن
مجنون و صحرا، لیلی و محمل
۴نی دهر بالید، نی خلق جوشید
چندانکه جستیم دل بود در دل
۵بیپا روانی، بیپر پریدن
این باغ رنگیست از خون بسمل
۶هر جا دمد صبح شبنمکمین است
چشمی به نمگیر، ای خنده مایل
۷گر مرد جاهی جا گرم کم کن
خواهد عرقکرد رخشت به منزل
۸چون سایه هر چند بر خاک سودیم
خط جبینها کم گشت زایل
۹یکسر چو تمثال حیران خویشم
با غیرکس نیست اینجا مقابل
۱۰شخص حبابم از ما چه آید
ضبط نفس هم اینجاست مشکل
۱۱ما و من خلق هذیان نواییست
از حق مپرسید مست است باطل
۱۲چون اشک رنگی بستیم آخر
خونها غرق شد از شرم قاتل
۱۳گفتم چه سازم با ربط هستی
آزاد طبعان گفتند بگسل
۱۴نی مطلبی بود، نی مدعایی
ما را به هر رنگکردند بیدل
۱۵