بیکس شهیدم خون هم ندارم
دیگر که ریزد گل بر مزارم
۱حسرتکش مرگ مردم به پیری
بی آتشی سوخت در پنبهزارم
۲سنگی که زد یأس بر شیشهٔ من
رطل گران بود بهر خمارم
۳افسون اقبال خوابی گران داشت
بخت سیه کرد شب زنده دارم
۴بی مطلبی نیست تشویش هستی
چون دوش مزدور ممنون بارم
۵باید به خون خفت تا خاک گشتن
عمریست با خویش افتاده کارم
۶تمثال تحقیق دارد تأمل
آیینه خشکست دل میفشارم
۷ای کلک نقاش مژگان به خون زن
از من کشیدند تصویر یارم
۸صحرانشیناند آوارهگردان
بی دامنی نیست سعی غبارم
۹رنگی نبستم از خودشناسی
آیینه عنقاست یا من ندارم
۱۰سر میکشد از من وهم هستی
خاری ندارم کز پا برآرم
۱۱بیدل ندانم در کشت الفت
جز دل چه کارم تا بر ندارم
۱۲