بی حوصلگیکرد درین بزم کبابم
چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم
۱پامال هوسهای جهانم چه توانکرد
مخمل نیام اما سر هر موست به خوابم
۲بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد
از دور نمایند مگر همچو سرابم
۳آن روزکه چون شعله به خود چشمگشودم
برچهره ز خاکستر خود بود گلابم
۴یار از نظرم رفته و من میروم از خویش
ای ناله شتابی که درنگست شتابم
۵از صفحهٔ من غیر تحیر نتوان خواند
چون آینه شستند ندانم به چه آبم
۶انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است
با همنفسان از لب بام است خطابم
۷چون ماه نوم بسکه برون دار تعین
شایستهٔ بوس لب خویش است رکابم
۸ای چرخ ز سر تا قدمم رشتهٔ عجزیست
تا نگسلم از خو مده آنهمه تابم
۹در جلوهگه او اثر من چه خیالست
گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم
۱۰تا دم زدهام ساز طربها همه خشکست
آب تنکی تاخته بر روی حبابم
۱۱واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد
بیدل به همین صفر فزوده است حسابم
۱۲