شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم
امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم
۱تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم
چون شمع به توفان عرق داد حجابم
۲هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است
اجزای هواییست ورقهای کتابم
۳چون لاله ندارم به دل سوخته دودی
عمریست که از آتش یاقوت کبابم
۴بیسوختن از شمع دماغی نتوان یافت
بر مشق گدازست برات می نابم
۵چون سبزه ز پامال حوادث نیام ایمن
هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم
۶معنی نتوان درگره لفظ نهفتن
بیپردگیی هست در آغوش نقابم
۷بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم
۸کمظرفیام از غفلت خویش است وگرنه
دریاست می ریخته از جام حبابم
۹واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی
آه از غم آن کار که ننمود صوابم
۱۰پیمانهٔ عجزم من موهوم بضاعت
چندان که به قاصد نتوان داد جوابم
۱۱گفتی چهکسی در چه خیالی بهکجایی
بیتاب توام، محو توام، خانهخرابم
۱۲بیدل نه همین وحشتم از قامت پیریست
هر حلقه که آید به نظر پا به رکابم
۱۳