چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
کم نیست که ما را بهدر آرد نفس از ما
۱ما قافلهٔ بینفس موج سرابیم
چندین عدم آنسوست صدای جرس از ما
۲مردیم به ضبط نفس و لب نگشودیم
تا بوی تظلم نبرد دادرس از ما
۳عمریست در این انجمن از ضعف دوتاییم
خلخال رسانید به پای مگس از ما
۴همت نزند گل به سر ناز فضولی
رنگ آینه بشکست به روی هوس از ما
۵پر ناکس از این مزرعهٔ یأس دمیدیم
بر چشم توقع مگذارید خس از ما
۶در گرد خیال تو سراغیست وگرنه
چیزی دگر از ما نتوان یافت پس از ما
۷رنگ آینهٔ الفت گل هیچ نپرداخت
قانع به دل چاک شد آخر قفس از ما
۸ما را ننشانید کسی بر سر راهش
بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما
۹