چون سبحه یک دو روز که با هم نشستهایم
از یکدگر گسسته فراهم نشستهایم
۱باز است چشم ما به رخ انجمن چو شمع
اما در انتظار فنا هم نشستهایم
۲هر چند طور عجز به غیر از صواب نیست
زحمتکشی خیال خطا هم نشستهایم
۳دود سپند مجلس تصویر حیرت است
هر چند گل کنیم صدا هم نشستهایم
۴غافل نهایم از غم درماندگان خاک
چندی چو آبله ته پا هم نشستهایم
۵نا قدردان راحت عریان تنی مباش
گاهی برون بند قبا هم نشستهایم
۶خواب غرور مخمل و دیبا ز ما مخواه
بر فرش بوریای گدا هم نشستهایم
۷دارد دماغ تخت سلیمان غبار ما
بی پا و سر به روی هوا هم نشستهایم
۸دود چراغ محفل امکان بهانهجوست
در راه باد ما و شما هم نشستهایم
۹آسایشی به ترک مطالب نمیرسد
در سایههای دست دعا هم نشستهایم
۱۰گر التفات نقش قدم شیوهٔ حیاست
بر خاک آستان تو ما هم نشستهایم
۱۱بیدل به رنگ توأم بادام ما و تو
هر چند یک دلیم جدا هم نشستهایم
۱۲