دل حیرت آفرین است هر سو نظرگشاییم
در خانه هیچکس نیست آیینه است و ماییم
۱زین بیشتر چه باشد هنگامهٔ توهم
چونگرد صبح عمریست هیچیم و خود نماییم
۲ما را چو شمع ازین بزم بیخود گذشتنی هست
گردن چه برفرازیم سر نیستیم پاییم
۳تا چند دانهٔ ما نازد به سخت جانی
در یک دو دور دیگر بیرون آسیاییم
۴آیینهٔ سعادت اقبال بینشانی است
گر استخوان شود خاک بر فرق خود هماییم
۵آیینه مشربیها بیگانهٔ وفا نیست
جایش بهدیده گرماست با هرکه آشناییم
۶عجز طلب در این دشت با ما چو اشک چشم است
هر چند ره به پهلوست محتاج صد عصاییم
۷شبنم چه جام گیرد از نشئهٔ تعین
در باده آب داریم، پیمانهٔ حیاییم
۸محتاج زندگی را عزت چه احتمالست
لبریز نقد لذت چون کیسهٔ گداییم
۹تا کی کشد تعین ادبار نسبت ما
ننگی چو بار مردن درگردن بقاییم
۱۰ظاهر خروش سازش باطن جهان رازش
ای محرمان بفهمید ما زین میان کجاییم
۱۱شخص هوا مثالیم خمیازهٔ خیالیم
گر صد فلک ببالیم صفر عدم فزاییم
۱۲رنگ حناست هستی فرصت کمین تغییر
روز سیاه خود را تا کی شفق نماییم
۱۳گوش مروتی کو کز ما نظر نپوشد
دست غریق یعنی فریاد بیصداییم
۱۴بر هر چه دیده واکرد آغوش الفت ما
مژگان به خم زد و گفت خوش باش پشت پاییم
۱۵دوزخ کجاست بیدل جز انفعال غفلت
آتش حریف ما نیست زبن آب اگر برآییم
۱۶