از سعی ما نیامد جز زور درگریبان
چون شمع قطع کردیم شب تا سحر گریبان
۱در جستجوی مقصود نتوان به هرزه فرسود
از عالم خیالات دارد خبر گریبان
۲بلبل گر از دل جمع احرام بیضه بندی
فکر یقین ندارد جز زیر پر گریبان
۳خلقیگذشت ازین دشت نامحرم حلاوت
هر چند پیش پا داشت چون نیشکر گریبان
۴بیرون خانمانها آغوش عشق بازست
مجنون نمیفروشد بر بام و در گریبان
۵صبح بهار امکان سامانش این قدر نیست
گر ذوق سیر باشد از ما به بر گریبان
۶شرم حضور دل برد از طبع ما فضولی
سر ناکجا فزازد موجگهرگریبان
۷چون گل ازین گلستان دیوانهها گذشتند
چاکی به سینه ماندهست با ما ز هر گریبان
۸زین دشت و در بهم چین دامان جهد و خوش باش
ماکسوت خیالیم پا تا به سرگریبان
۹آن کیست باز دارد ما را ز هرزه تازی
دامان وحشت شمع گیرد مگر گریبان
۱۰سر در هوا فشردیم راهی به دل نبردیم
پر بی تمیز مردیم آیینه درگریبان
۱۱فریاد یک تامل راهم به دل ندادند
بر آسمان گشودیم چندین سحر گریبان
۱۲سر رشتهٔ مقاصد در دست سعی کس نیست
خواهی به دامن آوبز خواهی بدر گریبان
۱۳فطرت به پستی افتاد زین دشت و درنوردی
از دامن و کمر بود برجستهتر گریبان
۱۴تا سر به امن دزدم بیدل ز چنگ آفات
جز در ته زمین نیست جای دگر گریبان
۱۵