ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
۱از شمع بزم مقصود نی شعلهایست نی دود
باید پری به هم سود پروانه سوختن کو
۲ما را برون آن در پا در هوا خروشیست
آنجاکه خلوت اوست امکان یاد منکو
۳چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی
هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
۴افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهم
از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
۵خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند
هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
۶صورتپرستی از خلق برد امتیاز معنی
هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
۷آیینهداری وهم برق افکن شعور است
از شمع اگر بپرسی میکند انجمنکو
۸عمر و شرار یکسر محملکش وداعند
ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
۹سر رشتهای ندارد پیچ و خم تعلق
از طرهام نشان ده تا گویمت شکن کو
۱۰تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند
آوارهگرد یأسم یارب نصیب من کو
۱۱بیدل لباس هستی تاکی شود حجابت
ای غرهٔ تعین آن خرقهٔکهنکو
۱۲