در پردهٔ هر رنگ کمین کرده شکستی
داده است قضا کارگه شیشه به مستی
۱بر نقش خیال تو و من بسته شکستی
از هر دو جهان آن طرف آینه بستی
۲عمریست بهار دل فردوس خیال است
گل تخت چمن بارگه غنچه نشستی
۳خجلتکش نومیدیام از هستی موهوم
کو آنقدرم رنگ که آرد به شکستی
۴فطرت چقدر گل کند از پیکر خاکی
کردند بلند آتشم از خانهٔ پستی
۵هر چند که اقبال کلاهم به فلک سود
بیخاک شدن نقش مرا نیست نشستی
۶کاری دگر است آنچه دلش حاصل جهد است
این مزد مدان وعدهٔ هر آبله دستی
۷از معبد نیرنگ مگویید و مپرسید
ماییم همان سایهٔ خورشید پرستی
۸گل کن به نم جبهه غباری که نداری
درکشور اوهام چه بندی و چه بستی
۹هشدار که در عرصهٔ همت نتوان یافت
چون سعی گذشتن ز نشان صافی شستی
۱۰بیدل اثر سعی ندامت اگر این است
آتش به دو عالم فکن از سودن دستی
۱۱