نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو
خشک است جبین یکدو عرق آینهگر شو
۱حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت
گر تیغ کنندت تو چو آیینه سپر شو
۲جبیی که نداری نفسی نذر جنون کن
گر شب دمد از محفل امکان تو سحر شو
۳تسلیم ز احباب تغافل نپسندد
گر نیست ادب سر به زمین دست به سر شو
۴ضبط من و ما انجمنآرای شهود است
چون سرمه ز تنبیه زبان نور نظر شو
۵گر حسن کلام آینهدار دم پیریست
در خلق ضیافتکدهٔ شیر و شکر شو
۶ای بیخبر از صحبت جاوید قناعت
مستسقی بیحاصلی آب گهر شو
۷امید سلامت بهجز آفات ندارد
کشتی شکن و ایمن از امواج خطر شو
۸خواب عدمت به که فراموش نگردد
از بیضه برون در طلب بالش پر شو
۹در نامه و پیغام یقین واسطه محو است
بر هرکه رسانی خبر از یار خبر شو
۱۰هر حرف جنونتهمت صد پست و بلند است
ای نقطهٔ تحقیق تو بی زیر و زبر شو
۱۱بیدل به تکلف ره صحرای عدم گیر
زان پیش که گویند ازین خانه بهدر شو
۱۲