آسوده است شوق ز دل پیش نگذری
ای موج خون نگشته ازین ریش نگذری
۱از طبع ذره گر تپشی واکشی بس است
در پردهٔ خیال ازین پیش نگذری
۲بر خاک تشنه بارِش اگر نیست رشحهای
بیالتفاتی از سر درویش نگذری
۳دربای عشق بیخود توفان این صداست
کای موج از گذشتگی خویش نگذری
۴سیلاب نیز طعمهٔ خاکست از احتیاط
زین دشت آنقدر قَدَماندیش نگذری
۵در کاروان غبار املهای آرزو
پس مانده است اگر تو ز خود پیش نگذری
۶بیدل غبار عالم اوهام زندگیست
نگذشتهای ز هیچ اگر از خویش نگذری
۷