بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
۱به سعی دیدهٔ حیران، دل از تپش ننشست
گهر کند چهقدر خشک، آب دریا را
۲اثر گم است به گرد کساد این بازار
همان به ناله فروشید، دردِ دلها را
۳ز خویش گم شدنم، کنج عزلتی دارد
که بار نیست در آن پرده وهم عنقا را
۴زبان درد دل آسان نمیتوان فهمید
شکستهاند به صد رنگ، شیشهٔ ما را
۵فضای خلوت دل، جلوهگاه غیری نیست
شکافتیم به نام تو این معما را
۶نگاه یار، ز پهلوی ناز میبالد
به قدر نشئه بلند است موج، صهبا را
۷مخور فریب غنا از هوسگدازی یأس
مباد آب دهد مزرع تمنا را
۸ز جوش صافی دل، جسم، جان تواند شد
به سعی، شیشهٔ پری کردهاند، خارا را
۹به غیر عکس، ندانم دگر چه خواهی دید
اگر در آینه بینی جمال یکتا را
۱۰به فقر تکیه زدی، بگذر از تملق خلق
به مرگ ریشه دواندی، دراز کن پا را
۱۱چهسان به عشرت واماندگان رسی بیدل
به چشم آبلهٔ پا، ندیدهای ما را
۱۲