سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
فشار تنگی دلها شکست دامن ما را
۱چو اشکِ بیسروپایی، جنونِ شوق که دارد
ز کف نداد دویدن عنان دیدن ما را
۲رسیدهایم ز هر دم زدن به عالم دیگر
سراغ از نفس ما کنید مسکن ما را
۳سیاهروزی شمع آشکار شد ز تأمل
به پیش پا چه بلاییاست طبع روشن ما را
۴کجا رویم که بیداد دل رسد به شنیدن
به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
۵نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
۶فلک چو سبحه در این خشکسال قحط مروت
به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
۷نفس به قید دل افسرده همچو موج به گوهر
همین یک آبله استادگیاست رفتن ما را
۸عروج ناز گلی بود از بهار ضعیفی
به پا فتاد سر ما ز پا فتادن ما را
۹جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی
دیت همین عرق جبههایست کشتن ما را
۱۰ز شرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل
که فکر ما نکند تیره طبع روشن ما را
۱۱