محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
۱چو صحرا مشرب ما ننگ وحشت برنمیتابد
نگه دارد خدا از تنگی چین دامن ما را
۲چنان مطلق عنانتاز است شمع ما از این محفل
که رنگ رفته دارد پاس از خود رفتن ما را
۳خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتشبهعالمافکنِ ما را
۴گهر دارد حصار آبرو در ضبط امواجش
میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را
۵فلک در خاک میغلتید از شرم سرافرازی
اگر میدید معراج ز پا افتادن ما را
۶به اشک افتاد کار آه ما از پیش پا دیدن
ز شبنم بال تر گردید صبح گلشن ما را
۷هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن میچیند
ندید این بیخبر مژگان بههمآوردن ما را
۸از این خاشاک اوهامی که دارد مزرع هستی
به گاو چرخ نتوان پاک کردن خرمن ما را
۹چو ماهی خارخار طبع در کار است و ما غافل
که بر امواج پوشاندهست گردون جوشن ما را
۱۰ز آب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خم وضع ادب پل کرد دوش و گردن ما را
۱۱به حرف و صوت تا کی تیره سازی وقت ما بیدل
چراغ چارسو مپسند طبع روشن ما را
۱۲