گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست
چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست
۱تا سر نهاده ایم به خاک در نیاز
مانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست
۲بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست
۳کس رایگان نچید گل از باغ اعتبار
آب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست
۴عارف شکست رنگش از آگاهیست و بس
بوی رسیدگی به ثمر سیلی جفاست
۵آنکیست فکر بیبری از پاش نفکند
از سایه سرو نیز درین بوستان دوتاست
۶ما را فنا شکنجهٔ پرواز شوق نیست
شبنم دمیکه رفت ز خود جوهر هواست
۷ناآشنای صورت واماندگان نهایم
ما رابه قدر آبله، آیینه زیر پاست
۸شوق فسرده از نگهی تازه میشود
یک برگ کاه شعلهٔ وامانده را عصاست
۹عمریست ناز آینهٔ عجز میکشیم
رنگ شکسته هم به مزاج دل آشناست
۱۰هرچند ما بهگرد خرامش نمیرسیم
برگشته است آن مژه امیدها رساست
۱۱بیدل چو نی ز ناله نداریم چارهای
تا راه جنبشی زنفس درگلوی ماست
۱۲