از محبت چون خودی محکم شود
قوتش فرمانده عالم شود
۱پیر گردون کز کواکب نقش بست
غنچه ها از شاخسار او شکست
۲پنجه ی او پنجه ی حق می شود
ماه از انگشت او شق می شود
۳در خصومات جهان گردد حکم
تابع فرمان او دارا و جم
۴با تو می گویم حدیث بوعلی
در سواد هند نام او جلی
۵آن نوا پیرای گلزار کهن
گفت با ما از گل رعنا سخن
۶خطه ی این جنت آتش نژاد
از هوای دامنش مینو سواد
۷کوچک ابدالش سوی بازار رفت
از شراب بوعلی سرشار رفت
۸عامل آن شهر می آمد سوار
همرکاب او غلام و چوبدار
۹پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند
بر جلو داران عامل ره مبند
۱۰رفت آن درویش سر افکنده پیش
غوطه زن اندر یم افکار خویش
۱۱چوبدار از جام استکبار مست
بر سر درویش چوب خود شکست
۱۲از ره عامل فقیر آزرده رفت
دلگران و ناخوش و افسرده رفت
۱۳در حضور بوعلی فریاد کرد
اشک از زندان چشم آزاد کرد
۱۴صورت برقی که بر کهسار ریخت
شیخ سیل آتش از گفتار ریخت
۱۵از رگ جاں آتش دیگر گشود
با دبیر خویش ارشادی نمود
۱۶خامه را بر گیر و فرمانی نویس
از فقیری سوی سلطانی نویس
۱۷بنده ام را عاملت بر سر زده است
بر متاع جان خود اخگر زده است
۱۸باز گیر این عامل بد گوهری
ورنه بخشم ملک تو با دیگری
۱۹نامه ی آن بنده ی حق دستگاه
لرزه ها انداخت در اندام شاه
۲۰پیکرش سرمایه ی آلام گشت
زرد مثل آفتاب شام گشت
۲۱بهر عامل حلقه ی زنجیر جست
از قلندر عفو این تقصیر جست
۲۲خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان
نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»
۲۳فطرتش روشن مثال ماهتاب
گشت از بهر سفارت انتخاب
۲۴چنگ را پیش قلندر چون نواخت
از نوائی شیشه ی جانش گداخت
۲۵شوکتی کو پخته چون کهسار بود
قیمت یک نغمه ی گفتار بود
۲۶نیشتر بر قلب درویشان مزن
خویش را در آتش سوزان مزن
۲۷