شاه عالمگیر گردون آستان
اعتبار دودمان گورگان
۱پایه ی اسلامیان برتر ازو
احترام شرع پیغمبر ازو
۲در میان کارزار کفر و دین
ترکش ما را خدنگ آخرین
۳تخم الحادی که اکبر پرورید
باز اندر فطرت دارا دمید
۴شمع دل در سینه ها روشن نبود
ملت ما از فساد ایمن نبود
۵حق گزید از هند عالمگیر را
آن فقیر صاحب شمشیر را
۶از پی احیای دین مأمور کرد
بهر تجدید یقین مأمور کرد
۷برق تیغش خرمن الحاد سوخت
شمع دین در محفل ما بر فروخت
۸کور ذوقان داستانها ساختند
وسعت ادراک او نشناختند
۹شعله ی توحید را پروانه بود
چون براهیم اندرین بتخانه بود
۱۰در صف شاهنشان یکتاستی
فقر او از تربتش پیداستی
۱۱روزی آن زیبنده ی تاج و سریر
آن سپهدار و شهنشاه و فقیر
۱۲صبحگاهان شد به سیر بیشه ئی
با پرستاری وفا اندیشه ئی
۱۳سر خوش از کیفیت باد سحر
طایران تسبیح خوان بر هر شجر
۱۴شاه رمز آگاه شد محو نماز
خیمه بر زد در حقیقت از مجاز
۱۵شیر ببر آمد پدید از طرف دشت
از خروش او فلک لرزنده گشت
۱۶بوی انسان دادش از انسان خبر
پنجه عالمگیر را زد بر کمر
۱۷دست شه نادیده خنجر بر کشید
شرزه شیری را شکم از هم درید
۱۸دل بخود راهی نداد اندیشه را
شیر قالین کرد شیر بیشه را
۱۹باز سوی حق رمید آن ناصبور
بود معراجش نماز با حضور
۲۰این چنین دل خود نما و خود شکن
دارد اندر سینه ی مؤمن وطن
۲۱بنده ی حق پیش مولا لاستی
پیش باطل از نعم بر جاستی
۲۲تو هم ای نادان دلی آور بدست
شاهدی را محملی آور بدست
۲۳خویش را در باز و خود را بازگیر
دام گستر از نیاز و ناز گیر
۲۴عشق را آتش زن اندیشه کن
روبه حق باش و شیری پیشه کن
۲۵خوف حق عنوان ایمان است و بس
خوف غیر از شرک پنهان است و بس
۲۶