نکته دان المنی را در ارم
صحبتی افتاد با پیر عجم
۱شاعری کو همچو آن عالی جناب
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
۲خواند بر دانائی اسرار قدیم
قصهٔ پیمان ابلیس و حکیم
۳گفت رومی ای سخن را جان نگار
تو ملک صید استی و یزدان شکار
۴فکرِ تو در کنجِ دل خلوت گزید
این جهانِ کهنه را باز آفرید
۵سوز و ساز جان به پیکر دیده ئی
در صدف تعمیر گوهر دیده ئی
۶هر کسی از رمز عشق آگاه نیست
هر کسی شایان این درگاه نیست
۷«داند آن کو نیکبخت و محرم است
زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»
۸