لبت قوت جان از شکرخنده ساخت
به یک خنده صد کشته را زنده ساخت
۱دل پاره پاره مرا جمع بود
در آن زلف بادش پراکنده ساخت
۲چه روی خلاصی بود بنده را
که عشق تو صد شاه را بنده ساخت
۳ز یک تار مویت که تا پا رسید
پی ما توان عمر پاینده ساخت
۴برازنده نبود قبای بقا
جز آن زنده دل را که با ژنده ساخت
۵نبودم به یک بوسه شرمنده ات
به خوابم لبت دوش شرمنده ساخت
۶لبت دید جامی که بخشید جان
بلی مست را باده بخشنده ساخت
۷