شب از گریه چندان گهر سفته ام
که تا روز غرق گهر خفته ام
۱ولی چون تو را درنیاید به گوش
چه سود این گهرها که من سفته ام
۲به جمعیت وصل ره چون برم
چنین کز فراق تو آشفته ام
۳مگو مژده قتل من گو به دل
که عمریست کین را به دل گفته ام
۴نداده ست بویی گل از تو به باغ
که چون غنچه زان بوی نشکفته ام
۵بود عیب من عشق و چون زاهدان
ز کس هرگز این عیب ننهفته ام
۶ز جامی میندیش و بیرون خرام
کزین آستان گرد وی رفته ام
۷