دی که آن نازنین سخن می گفت
با رفیقان حدیث من می گفت
۱سوی من بود اشارت غمزه
گرچه با دیگران سخن می گفت
۲نمک ریش دل فگاران بود
هر چه آن شوخ غمزه زن می گفت
۳صبحدم باد ازان شمایل خوب
نکته ای چند در چمن می گفت
۴لطف آن قد ز سرو می پرسید
وصف آن روی با سمن می گفت
۵پیش گل گاه ازان لطافت تن
گاه ازان بوی پیرهن می گفت
۶بهر مرغان صبح جامی نیز
حال شب های خویشتن می گفت
۷