فردا که دوست کشته خود را ندا کند
خیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند
۱شد روی دوست قبله ما کو امام شهر
تا در نماز خویش به ما اقتدا کند
۲بس پیر سالخورده که چون طفل خردسال
در مکتب تو لوح محبت هجا کند
۳حاشا که من لباس سلامت کشم به دوش
گر عشقم از پلاس ملامت ردا کند
۴مسکین فقیه می کند انکار حسن دوست
با او بگو که دیده جان را جلا کند
۵تو در میانه هیچ نیی هر چه هست اوست
هم خود الست گوید و هم خود بلی کند
۶جامی بمیر در غم یاری که بهر او
گر صد هزار بار بمیری کرا کند
۷